یادها

مرد افق‌های عمودی، یادی از طبیعت مردی به نام عباس جعفری

نویسنده: رامین نوری (ارتباط بیشتر با نویسنده nouri1356@gmail.com)

غلام‌عباس جعفری بزرگ مرد طبیعت ایران. سرزمینی که به آن افتخار می‌کند، کوهنوردی که علاقه وافری به طبیعت و به ویژه کویر دارد. شیفته طبیعت است و به گونه‌ای برای آن دلسوزی می‌کند که مادری فداکار برای فرزندش. عباس از جمله آدم‌هایی است که زبان درخت، کوه، جنگل، کویر، دریا و آسمان را خوب می‌فهمد. شنیدن صدای لای لایی مادر طبیعت مستش می‌سازد، دستانش را رو به آسمان وا می‌نهد تا باران هستی وجودش را سیراب کند آنگاه که باد در گوش کوه آهنگ زندگی را نجوا می‌کند. عباس مردی از جنس طبیعت، ناظری بی‌نظیر، شخصیتی خاص، مربی لایق، کوهنوردی حرفه‌ای، نوسینده‌ای توانا، نقاشی چیره دست است که با نگاهی متفاوت از دریچه دوربینش، همان یاور همیشگی سفرهایش، شور و شوق رفتن، شنیدن، دیدن و مزیدن را در هر بیننده‌ای به وجد می‌آورد. ادب و احترام عباس به ریش سفیدان و پیش کسوتان از مشخصات بارز اوست. انسانی به تمام معنا، مهربان و باوفاست. احساسی پاک به سرزمین‌مان دارد که ستودنی است. حنجره‌ای گرفته با صدایی خشک و کویرگونه دارد اما آهنگ صدایش، کلامش را دلنشن می‌سازد. سفرها و خاطرات بسیاری از طبیعت و زیبائی‌های آن را از دریچه دوربینش در هر سفر برای همگان به ارمغان آورده است. از برخود غلطیدن کارون، مویه کردن باد، چهره و همت زن ایلاتی، بر ف‌های گردنه ایلوک، صخره‌های مافارون، چشمان خسته تاجماه پای تیرک سیاه چادر، گله ماه تی تی، کویر بیاضه، پشت دیوارهای بلند رباط خرگوشی، روی بلندی‌های کوه کوتاه هرش، پای کویر طبقه، واحه مصر و آرسون، آفتاب داغ حلوان و ده سلم، دشت خالی زیر دست عروسان، زیر ساباط‌های چوپانان، لای لای کردن زن عشایر بر بالین کودک آبی چشم، پیر شالیار و هزاران هزار جای جای دیگر سرزمین زیبایش ایران و البته دیگر جاهای این کره خاکی که عباس آن را توده‌ای کثیف می‌خواندش، همان زمین.

بیوگرافی

غلامعباس جعفری شنبه دهم شهریور ۱۳۴۱ ساعت ۵ صبح در بیمارستان سعدی مشهد به دنیا آمد. مدارس ابتدایی تا پایان متوسطه را مشهد  سپری کرد. سال ۱۳۵۶ اولین کلوپ کوهنوردان آزاد مشهد را تاسیس کرد. این سال را به کوهنوردی در اطراف مشهد و سنگ نوردی در سنگ سیاه و غارنوردی مغان سپری کرد.

نقاشی، عکاسی و نوشتن از اصلی‌ترین دغددغه های عباس در دوران دبیرستان بود که در این زمان در کنار فعالیت‌های ورزشی شدت بیشتری یافت. سال ۱۳۵۸ جزوه آموزشی برای کوهنوردان با عنوان آزادکوه منتشر کرد. نشریه‌ای که تمام توسط خودش تدوین و اجرای می‌شد و تا ۴۱ شماره تداوم داشت. سال ۱۳۵۹ اولین اساسنامه‌ای که به فدراسیون کوهنوردی ارایه شده بود را تدوین و کلوپ کوهنوردان آزاد مشهد را در طبقه دوم خانه پدریش تاسیس و فعال نمود.

سال ۱۳۶۰ آغاز برنامه‌ریزی گروهی کوهنوردی بای صعود به قلل مرتفع داخل و خارج استان و برنامه‌ریزی برای گشایش مسیرهای صخره‌نوردی را رقم زد. در این سال‌ها کشف چند غار جدید هم رقم خورد.

تا سال ۱۳۶۷ علاوه بر فعالیت‌های مورد نظرش به تدریس و امر مربی‌گری کوهنوردی پرداخت و به تهران مهاجرت کرد.  یکسال بعد مدیر روابط عمومی و عضو هیات رئیسه فدراسیون کوهنوردی شد. در این سال‌ها دست به کاری زد که امروزه هم در ایران همزمان با سراسر دنیا انجام ‌می‌شود؛ نامگذاری روزی به نام روز پاکسازی کوهستان همزمان با ۴ مهر ماه بود که امروزه کوهنوردان ایران در این روز به پاکسازی مناطق کوهستانی می‌پردازند.

سال ۱۳۸۴ با اولین زن مسلمان فاتح اورست، فرخنده صادق ازدواج کرد.

عباس در سمت راهنمای تورهای طبیعت‌گردی فعالیت می‌کرد. عکاسی می‌کرد و ‌می‌نوشت. بسیاری از قله‌های داخلی و خارجی را صعود کرده بود. قللی که حتی شاید تلفظ نامشان برای برخی‌ها دشوار باشد. شرح فعالیت‌هایش در یک دفتر هم نگنجد.

برخی از فعالیت‌های عباس جعفری:

صعود زمستانی دیواره علم کوه از مسیر لهستانی‌ها.

صعود زمستانه دماوند به همراه تیم national geographic.

همراهی با گزارشگر national geographic  ،تیم کهیل؛ در آماده سازی پنجاهمین سالگرد انتشار مجله.

سفر به همراه گروه آلپ امریکایی و گروه مجله climbing  به قله منار (آسکوم).

سفر با اعضای national geographic  بر روی راه‌های سرد و خشک در ایلام و الموت.

حامل مشعل افتتاحیه بازی‌های زمستانی تورین ۲۰۰۶٫

انتشار عکس‌‌هایی از ایران در مجلهclimbing .

صعود به قله کمونیزم هیمالیا.

صعود به قله کلیمانجارو در تانزانیا.

صعود به قله آکونکاگوا.

گشایش مسیری در دره یخار دماوند به نام عباس جعفری.

مدرس دوره‌های طبیعت‌گردی و مردم‌شناسی.

عکاسی برای انتشارات Achete  فرانسه جهت کتاب راهنمای ایران.

عکاس و خبرنگار نشریه شکار و طبیعت از شماره‌های ۱ تا ۴۰٫

عکاس و خبرنگار مجله طبیعت از شماره ۱ تا  انتها.

عکاس و خبرگار نشریه طبیعت‌گردی از شماره ۱ تا ۶٫

عکاس و خبرنگار نشریه سفر از ابتدا تا انتها.

عکاس و خبرنگار مجله قشم از ابتدا تا آخرین شماره.

عکاسی کتاب راه یاب ایران.

 معرفی و پیاده‌سازی پهنه‌های کویری ایران.

تدوین کتاب راه یاب بیابان‌گردی ایران که متاسفانه چاپ نشد!

وداع

عباس جعفری، طبیعت مرد ایران زمین دهم شهریور ماه ۱۳۸۸ در کشور نپال حین کایاک سواری دچار حادثه شد. عملیات جستجو برای یافتن وی نتیجه‌ای نداشت و هرگز نشانی از او به دست نیامد. فقدان عباس جعفری برای این مرز و بوم فاجعه‌ای سخت و برای دوستانش، هجری زجرآور بود. به دلیل وقوع این حادثه بود که کتاب راه یاب بیابان‌گردی ایران به انتشار نرسید.

عادت به فراموشیت نخواهم کرد

این روزها همچنان منتظرم و شاید از همین روست که چه بی‌تابانه، چه با حسرت و بی‌قرار به دنبال نشانه‌های بودنش می‌گردم. از یادآوری صدایش بر روی نوارهای مغناطیسی گرفته تا دل نوشته‌هایش به گاه دلتنگی‌ها، یا شاید دست نوشته‌ای در جایی میان دفترهای خاک خورده کوهنوردان و طبیعت گردان. این چند روز که باز همچون همیشه خود را گم کرده بودم در پی‌اش بودم؛ این بار جایی در کنار قدیمی‌ترین دوستانش … خاطره ها.. یادها.. عکس‌ها و دست نوشته‌ای از یکی از سفرهایش…. گفته‌هایش با آن صدای صحرایی خش دار و …..

دلتنگم. دلتنگ کوله پشتی خسته. کفش‌هایی خسته تر، قمقمه‌ای خالی به عنوان سوغات سفر! و چشمانی که دنیای تصویر را به ذهن من هدیه می‌کرد. تصاویری که آن همراه همیشگی سفرهایت، دوربینت را  می‌گویم، به یادگار برداشته بود و تماشای آنها همیشه برایم انگیزه و بهانه‌ای بود برای سفر. سفر در این سرزمین مغموم که زیبایی‌هایش به چوب حراج به تاراج رفته و می‌رود. دلتنگی هم کلمه‌ای است کوچک این روزها در بود و نبود آدم‌هایی چون تو.  خلوت شده است این طبیعت دل خسته پرهیاهو، عباث! *

خواستم با تو همسفر شوم که دست تقدیر اجازه نداد. گفتی تخته بند جانم پوسیده است. گفتی پای بیابان ندارم. گفتی زانوهای بیمار من یاریم نمی‌کنند در سفرهایی این چنین. پس رفیق بی تو، که راه برمن نشان دهد؟ بر میانه این راه گم و گور که راه نشانم دهد؟ در این شب‌های کور خسیس بی ستاره. با این آسمان دودزده بی شهاب! در این شهر مخوف بی آسمان!  گرهی به کارم بگشا رفیق.

ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم/ بسان ابر که با طوفان/ بسان علف که با صحرا/ بسان باران که با دریا

طبیعت گرچه زود برای من و دیر برای تو،  اما آخر تو را یافت. ولی من تو را نیافتم، تو را هم نخواهم یافت و این را دیگر به یقین می‌دانم ما یکدیگر را بر روی این خاک و در این مرحله بودن نخواهیم یافت. ای گمشده، ای نادیده‌ای که نیامده رفته‌ای، من اما هر جا که می‌روم تو پیش از من آنجا بوده‌ای. دیگر عادت شده برایم دیدن ردپای تو، ردپایت را زیر آن تک درخت آشنا دیدم که دیشب را کنارش سپری کرده بودی اما صبح زود که من رسیدم رفته بودی و باد ناشیانه می‌کوشید تا بوی تو را از من بگیرد و نمی‌دانست که بوی تو را می‌شناسم حتی در  باد کویر!

در این مدت که نیستی با عکس‌هایت راهی سفر به همان جا شدم تا شاید تو را ببینم و دریابم. در سر کویر سرازیر شدم، رد تو در باران دوشینه بود، بالت را بر شیشه سرد آسمان کشیده بودی و رفته بودی. درست پیش از آمدنم. هوبره‌های جندق از تو گفتند و پریدند. تک درخت سر راه عروسان از تو گفت و از دستان  از آب باران پُرت که بر صورتش کشیده بودی. درست همین امروز، و امروز هم این چنین گذشت. امروز هم مثل هر روزم! بازگشته‌ام به جای خود بی تو و شاید این هم از مصائب گرد بودن زمین است که یکی‌اش همین بازگشتن به جایی است که از آن آغازیده‌ای.

آی عباث! دل به فریب رود سپردی و رفتی. رفتنی که قرارش از آن تو و بی‌قراریش نصیب ما شد …عباث!  رفتی تا بازفت تنها بماند. رفتی تا کارون بی‌خودانه بر خود بغلطد. رفتی تا باد مویه کند. رفتی تا زن ایلاتی چنگ بر چهره زند و موی بر کند. رفتی تا طبیعت ایران بی طبیعت مَرد بماند. رفتی تا مرا واداری که در پی یافتن نشانه‌های تو  پای در رکاب سفر شوم. رفتی تا من در خم جاده‌ها، از پگاهی تا بیگاه، از سحر تا شام، سایش چرخ بر تن زخمی جاده‌ها در زیر کورسوی چراغ کیلومتری که هزار هزار بار در سرگیجه چرخ و خاک چرخیده و نمره انداخته در پی نشان‌های تو باشم. تا بروم و برگردم. بروم و ببینم.

عباث! رفتم. دیدم. در چهره هر که نگاه انداختم خطی از تو دیدم. پس دل بستم و به تماشا نشستم. اما آنها فقط شبیه تو بوند و خود تو نبودند. از تو خطی، نشانی دزیده بودند و یا تو خود  به آنها بخشیده بودی. هر کدامشان چیزی از تو با خود داشتند که خود هم نمی‌دانستند چه دارند.

رفیق! هر صبح دوباره بیدار می‌شوم از نخوابیدن‌های شبانه، می‌زدایم اشک‌های خشکیده را، به آفتاب سلامی دوباره می‌کنم. پاشنه گیوه‌ها را بالا می‌کشم، لبخند زنان در هجوم و غلغله شهر فرو می‌شوم، سلام می‌کنم و دوست می‌دارم حتی آنانی که دوستم نمی‌دارند. می‌دوم، می‌افتم، بر می‌خیزم و دوباره لبخندزنان تا ته شب می‌دوم و شب باز دوباره برمی‌گردم. نقاب از چهره برمی‌گیرم و خسته‌تر از آنچه که باید باشم پناه می‌برم به دیدار عکس‌هایت، نگاهت و شنبدن صدای خش‌دار صحرائیت تا آنجا که همه چیز در نم اشک و خستگی‌هایم موج  بر می‌دارد و…. می‌افتم. فردا  باز دوباره آفتاب و دوباره سلام و دوباره فرو شدن در موج مواج مردم…… تکرار دیروز….امروز…. فردا…. و کردار روزگار!

عباس! ببین با  این یاد و نگاه که بر من بخشیده‌ای، برای خط خطی کردن این چند خط تا کجاها در ذهن و خاطراتم باید پیش روم؟! کاش می‌دانستم کجا بیابمت. کاش می‌دانستم نگاهت کجاست؟ کاش می‌دانستم در پشت کدام تپه ماهور جا مانده است؟ در حاشیه کدام آب انبار؟ بر پشت کدام شتر بادی جوانی‌ات را نهادی که این چنین جسمت را جای گذاشت و…. رفت.

آی عباس. آی عباس، لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد. لعنت به سفر؛ به راه‌های خاکی که تو را  و مرا و ما را به جایی می‌رساند. به جایی برای نشستن و قرار گرفتن. قراری که از آن تو و بی قراری که نصیب ما شد …عباث!

امروز در سرآغاز انتشار نشریه‌ “بـــوم” ؛ وسعت دلتنگی‌هایم به اندازه همه راه‌های نرفته و جاهای ندیده است. از همین روست که بخشی از این اندوه را در پس هر سفری از دست می‌دهم اما کو تا پایان دلتنگی، کو تا نوردیدن همه راه‌ها و دیدن همه جاها؟ اگرچه مرگ حقیقتی است بس تلخ! و همین حقیقت تلخ یا شیرین به یاد می‌آورد که فرصت اندک است و بسیار جای نادیده و راه‌های نارفته بسیاری مانده است. پس تا مجال نفس هست بایستی در پیچ و خم راه‌ها و دره‌ها نفس نفس زد تا آن دم که از نفس افتاد. باز این دلتنگی را  وامی‌نهم در سفرهایم. سفرهایی به کمک نوشته‌هایت و عکس هایت، نگاهت، نگاهی همچون نگاه دهقانی بر زرنای خوشه زارش و برق امید به فردایی خالی از فقر، نگاه پر شعف مادری بر طفلکی خرد بر سر آغاز اولین گام‌های تاتی‌تاتی‌اش بر همواری همیشه زمین، نگاهی که همه شیرینی‌ها و شگفتی‌های زمین را در خود یکجا دارد با پایانکی از حسرت و دریغ، نگاهی که دغدغه دائمی‌اش ثبت زیبایی‌هایی بود که عباس یقین داشتی به زودی در این سرزمین مغموم به چوب حراج تاراج می‌شود و عکس‌هایت؛ عکس‌هایی که ثبت پر دریغ و حسرتی است از همه زیبایی‌های محتوم و از دست رفتنی و همه عمر صاحب این نگاه زیبا در تکاپو و تلاش بر ثبت لحظه‌ای، لحظاتی و آن و دمی که تا این لحظه بود و دیگر نیست، نیست اما جزئی از آن را می‌توان بر لوح عکس‌هایت به تماشا نشست با دریغ و حسرتی که ای کاش ما نیز آنجا بودیم و آن لحظه‌ها را می‌چشدیم و می‌مزیدیم و می‌دیدیم. این یادداشتی است برای همه آن زمان‌هایی و آدم‌هایی که از دست رفته و می‌روند. پس چه می‌ماند جز دریغی و حسرتی و دیگر این که عمر، عمر ما نیز در حسرت و دریغی این چنین می‌رود تا که به سر آید.

نام برخي نفرات رزق روحم شده است

گاه هر دلتنگي

مي‌برم سوشان دست

جراتم مي‌بخشند

روشنم مي‌دارند. **

عباس؛ تو از این دست آدم‌هایی. باری دیگر نشریه‌ای در ایران زمین را در انتشار همراهی می‌کنم. به پاس ایران و نام ایران و ایرانی.  نیک می‌دانم بی تو برای بسیار خیال‌ها که در سر داشتم، سخت تنها خواهم بود. خواست تقدیر بود که نباشی و بروی. تو رفتی و امروز برای من بدون تو پر از گاه‌های با توست. گاه‌های کاویدنت. خاطرات با تو بودن، خاطراتی نه از جنس یادمان، از جنس مرور دانائی‌ها و توانائی‌ها. مرور شاگردی در پایان درس دیروز با وسواس امتحان امروز و فردا. رفتی و دیگر عادت کردم به این رفتن‌ها و نبودن‌های تو. مثل عادت کردن به این کوله بار سنگین تنهایی که گویی همزاد من است. اما یادت باشد عباث! یادت باشد به یک چیز عادت نکرده و عادت نخواهم کرد. عادت به فراموشی تو نخواهم کرد عباث!… اطلاعات بیشتر بوم ۱

رامین نوری/ شهریور ۹۲ به گاه دلتنگی و یاد رفتن عباس جعفری، امانتی از نوشتارهای عباس

* عباس جعفری در وبلاگ شخصی‌اش خود را عباث می‌نامید.

** بریده‌ای از شعر شاملو