چهره ها

تبلور عشق ، باغ موزه وزیری

استاد ناصر هوشمند وزیری در گفتگو با بوم

گفتگو از: محمدامین داداش نژاد 

در محدوده لواسان در مسیر جاده کُند، کنار رودخانه و در دامنه کوه، در زمینی به مساحت ۱۰۰۰ مترمربع، باغ موزه ای است که از سال ۱۳۸۴ توسط استاد ناصر هوشمند وزیری مجسمه ساز تأسیس و راه اندازی شد.

این باغ موزه با داشتن امکانات آموزشی، رفاهی، خدماتی و نمایشگاهی، تنها باغ موزه خصوصی ایران است که با آثار بسیار متنوع و بهره گیری از مصالح بسیار متفاوت به صورت حجمی از داستان های شاهنامه، فرهنگ اصیل و فولکلور ایران زمین پرداخته و در معرض دید علاقه مندان و هنرمندان جوان می باشد.

استاد وزیری ضمن خلق محیطی استثنایی و جذاب، کارگاهی واقعی و نمایشگاهی ارزنده را به نسل جوان و آتی عرضه می-دارد تا بازخوردهای اندیشمندانه یک هنرمند نسبت به محیط طبیعی و مسائل مختلف فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را تجربه کنند.

به همین منظور طی یک نشست کوتاه و گفتگو با استاد به سیر شکل گیری تحول و زایش هنرش، دغدغه ها و آرزوهایش، نگاهش به بوم ایران و بازخورد هنرمندانه اش می پردازیم.

لطفاً در رابطه با خودتان، تحصیلات و کارهایتان توضیحاتی بفرمایید.

یکی از خوشبختی های هر انسانی می تواند این باشد که در یک محیط تاریخی و پر از خاطره به دنیا بیاید. من خودم در دامنه الوند، این شهر باستانی، این شهر زیبا، پایتخت هخامنشیان در گنجنامه همدان به دنیا آمدم. متولد ۱۳۲۵ هستم و ۵ ساله بودم که با خانواده به تهران آمدیم و بقیه تحصیلاتم را در تهران گذرانده و بعدها نیز در سال ۱۳۴۵، وارد دانشکده هنرهای زیبا در رشته مجسمه سازی شدم که تا سال ۱۳۵۰ مشغول تحصیل بودم و سپس وارد دنیای کار شدم. من اولین کسی بودم که در دانشکده، پروژه لیسانسم را سنگ تراشیدم و همین امر باعث شد که معمارانی که بعدها در حقیقت مجری، طراح و خط دهنده خیلی از ارزش های اجتماع ما بودند، من را بشناسند و در سال ۱۳۵۳ توسط آقایان مهندسین پاسبان حضرت و همکارانشان در مشاور بافت شهر که مسئول طرح و اجرای پارک جمشیدیه بودند، دعوت به همکاری شدم و طی آن سال ها، من حدود ۳۰-۲۰ مورد و دوباره در سال ۷۵ حدود ۴۰-۳۰ مورد مجسمه و کار سنگ در پارک جمشیدیه انجام دادم و همچنین کارهایی در زمینه های مختلف در جاهای دیگری همانند قلعه فلک الافلاک، رختشویخانه زنجان و پارک باراجین قزوین،کارهای بزرگ ۳۰-۲۰ متری در پارک پردیسان، ‌پارک ساعی، قسمتی از پارک ملت، پارک عسلویه و ‌موزه¬های تاریخ طبیعی نیز انجام داده ام.

آیا در فضای شهر تهران، میدان یا المانی انجام داده اید؟

نه، من بیشتر در پارک ها کار کردم. آخرین کارم هم کاکلی و پدربزرگ در پارک جانبازان،‌ انتهای امام علی(ع) نارمک است که سنگی ۵/۲ متری را تراشیدم. یکی از اسطوره ای ترین کارهای من، مجسمه فردوسی و رستم و سهراب است که در سال ۱۳۷۷ برای میدان کلکچال ابتدای جمشیدیه با سنگ چینی تراشیدم و همینطور دره ماهی ها و همان طور که عرض کردم در پارک جمشیدیه الان ۶۰-۵۰ مورد از کارهایم از سنگ طبیعی و سنگ هایی که از بیرون آوردند و با آن عقاب ۱۰ متری بالای استخر را تراشیدم، ساختم و جوشکاری کردم و روی سنگ ۱۵۰-۱۰۰ تنی نصب است، وجود دارد. مجسمه عظیمی است! آن زمان آتلیه من در میدان فاطمی بود. در حدود ۲۳ سال آنجا بودم بعد آن را فروختم و تصمیم گرفتم آنچه را که از جوانی دنبالش بودم یعنی یک موزه شخصی در یک جای استثنایی، درست کنم که بعد از کنکاش زیاد در اطراف تهران،‌ از مرزن آباد و کلاردشت گرفته تا جاده چالوس،‌ رودهن، بومهن و طالقان، بالاخره سر از لواسان درآوردم و الان حدود ۸ سال است که اینجا هستم و همین طور به زایش و اضافه کردن کارهایم ادامه می دهم.

راجع به تجارب حرفه ای تان در زمینه های مختلف،‌ مثلاً اگر مرحله ای بوده که روی مواد و مصالح خاصی کار می کردید یا در زمانی دیگر تغییر در مواد و مصالح و اتفاقاتی چنین بوده بفرمایید.

بله، نمی شود نیفتد. سبک های مختلف نقاشی هست، مواد مختلف هست. از رنگ روغن گرفته تا مدادرنگی تا سیاه قلم، اکرلیک تا پاستیل … در مجسمه سازی هم همینطور است، مواد مختلف وجود دارد. من عشقم روی سنگ است. ولی بعد از سنگ،  روی چوب،‌ فرفورژه، جوش کاربیت با مس، روی سفال و سرامیک و بتن زیاد کار کردم، تاکسی درمیست هستم و شیشه گری نیز انجام داده ام. تمام مواد برای من به مناسبت هایی، برای بیان آن چیزی که می خواهم اجرا کنم دست آویز هستند. آخرین موادی که استفاده کردم سنگ های رودخانه ای بودند که این ها را گرفتم و به مناسبت ایده ای که داشتم شروع به مونتاژکردن کردم، با سوراخ کردن و میله گذاری و چسب اپوسکی، این ها را به حجم هایی تبدیل کردم که برای دیگران خیلی زیباست و خودشان این را پیدا نمی کردند و از کنارش رد می شدند. طبیعت همیشه منبع الهام هنرمند می باشد. الان هم که من در بطنش آمدم و بدون اغراق می گویم، شکوفه ها،‌ برگ درختان، وزش باد، صدای آب، صدای پرندگان و … همیشه برای من الهام برانگیز بوده، به خصوص هوای پاکی که اینجاست، آسمان آبی که می¬بینید و سکوت… خیلی از اوقات فقط در سکوت است که انسان می تواند به پویایی برسد.

 در مورد نمایشگاه ها که قطعاً خیلی هم زیاد بوده، چند مورد از شاخص هایش و جوایزی که در مدت کارتان گرفته اید را بفرمایید.

در سال ۱۳۷۵ وزارت ارشاد من را استاد درجه یک ارزشیابی کرد و به من دکترای افتخاری دادند که در هنر به نظر من این موضوع اصلاً مطرح نیست. حتی ممکن است کسی تحصیلات دکترای دانشگاهی هم داشته باشد ولی توان خلق و تفکرش را نداشته باشد و برعکس.

این دکترا را به من دادند ولی هیچ وقت برای من مطرح نیست. چون کسانی که اینجا آمدند و کارها و آثار من را دیدند به ندرت از من پرسیدند مدرکتان چیست؟ خیلی از آن ها مایل بودند و پرسیدند چطوری شما به این مرحله رسیدید؟ جواب دادم: من تحصیلات آکادمیک داشتم و گاهی مدرک هایی را هم به در و دیوار زدم صرفاً برای آگاهی دیگران که می خواهند این اطلاعات را داشته باشند ولی نمی خواهند بپرسند. برای همین اولین دوسالانه مجسمه سازی که برگزار شد من در نقش برجسته، مقام اول را آوردم. فکر می کنم سال ۶۸-۶۷ بود درست یادم نیست. نمایشگاه های متعددی نیز چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب برپا کردم و در همه دوسالانه ها هم شرکت کردم. در بعضی از آن ها به عنوان هیأت ژوری بودم، توی سمپوزیوم سنگ به عنوان استاد مدعو دعوت شدم و به عنوان مسن ترین فرد، یک سنگ ۳ متر و ۴۰ سانتی متر را ظرف ۱۷ روز تراشیدم و مادر میهن را ساختم که الان در برج میلاد هست و همان طور که عرض کردم در سطح ایران شاید بتوانم بگویم ۳۰۰-۲۰۰ مورد کار انجام داده ام.

در سطح بین الملل چطور؟

در سطح بین الملل فقط در یک نمایشگاه در هانوفر شرکت کردم. من کم ترین عشق را به خارج دارم. من این را از صمیم دل به شما می گویم. به همین دلیل در این سمپوزیوم ها شرکت نکردم. من عشق ماندن در ایران را دارم. ۱۸-۱۷سال پیش بعد از این که نمایشگاهی در هانوفر آلمان گذاشتیم، نمایشگاهی از صنایع فرش ایران بود که از من دعوت شد که به آلمان بروم اما متأسفانه یا خوشبختانه علاقه ای به این کار نداشتم، من هیچ جا را به یک وجب خاک ایران ترجیح نمی دهم و دلم می خواست اینجا بمونم. بنابراین همه فعالیتم به جز یک نمایشگاه که در هانوفر داشتم، در ایران بوده است.

نه به عنوان بحث تجاری، بلکه به عنوان معرفی فرهنگ ایران، حتی با این مضمون هم به این موضوع وارد نشدید؟

دنبال این نبودم که فعالیتم را برون مرزی کنم. من عرض کردم عشق ایران را داشتم و دلم می خواست اینجا بمونم. شاید من اولین کسی بودم که این تصمیم را گرفتم که بیایم در طبیعت، کنار رودخانه و از طبیعت، یک موزه درست کنم. این کار غیرعادی است.

چه اتفاقی یا چه تفکری باعث شد که به این موضوع بیندیشید؟

پدر من در همدان باغ دار بود، وقتی ۵ ساله بودم، ما به تهران آمدیم. من در باغ، در طبیعت بزرگ شده بودم و این عشق به طبیعت، به خاطر پدر و مادری که عاشق طبیعت بودند در من حلول کرده بود. به خصوص وقتی که در ایران به غارهای زیبای علی صدر، کتله خور و قوری قلعه و یخ مراد و … رفتم و این ها را دیدم، دلم می خواست یک کاری استثنایی انجام بدهم مثل نیما که با وجود آن که استاد شعر کلاسیک بود، آن را کنار گذاشت و شعر سپید را گفت. دلم می خواست سر سوزنی از پدربزرگهایمان باشم که طاق بستان را درست کردند یا رفتند در شوش، رفتند و برنزهای لرستان را درست کردند، مثل فردوسی شاهنامه را نوشتند، مثل فرهاد کوه کن و …  همیشه اولین بودند و خیلی کارهای دیگر …

چیزی که من در کارهای شما حالا به جز نامگذاری می دیدم،‌ این هست که هر کدام از کارها شخصیت خودش را داشت؟ این تنوع چگونه به وجود آمده و چه اسمی باید گذاشت؟

خوشبختانه یکی از اتفاقاتی که اینجا افتاد و حرکتی که اینجا انجام شد یک حرکت استثنایی و یک حرکت غیرعادی است. برای خیلی ها جالب هست. من یک روز در سن ۶۰ سالگی شروع کردم. هر کس به سن ۶۰ می رسد می رود جلوی تلویزیون دراز می کشد و پولی که دارد در جهت چیز دیگری استفاده می کند. من دلم نخواست این کار را بکنم. من در سن ۶۰ سالگی آمدم تک و تنها در طبیعت، توی دامنه کوه، توی این سرمای بعضی اوقات ۲۷ درجه و کار را ادامه دادم تا به اینجا رسید. خوشبختانه در کانال آرته، کانال الجزایر و شبکه های خودمان که ۱۰ها بار نشان دادند و صدها مقاله از حرکتی که اینجا انجام شد، نوشتند. من اینجا همیشه از هنر ایران صحبت کردم. از این قلعه غار باغ موزه ای که ساختم. در حقیقت تابلویی که نوشته غار موزه ولی در حقیقت اگر بخواهیم یک تعریف جامع داشته باشیم، باغ غار قلعه موزه است زیرا‌ هم در محیط اینجاست هم در زیر محیط کوه و هم در حقیقت این بنایی که ساختم، قلعه مانند است. حیف این قلعه های زیبای ایرانی که ذخایر معنوی و شاهکار معماری ایران بوده و معماران آن ها توانسته اند در ارتفاع با محدودیت های زیاد، چنین آثاری را خلق کنند که متأسفانه در حال از بین رفتن هستن و امیدوارم روزی دوباره احیا شوند. قلعه هایی که همیشه الهام-بخش من بود و پر از رمز و راز…

درباره مباحث نظری حالا نمی دانم اسمش را سبک یا شیوه بگذاریم یا حالا آن راهی که شما ابتدا به عنوان شروع راه انتخاب کردید و قطعاً با گسترش کارتان و همچنین افزایش سن و تجربه تان،‌ یک سری افق های دیگری نیز برای شما باز شد، می-خواهم ببینم از ابتدا پیرو سبک خاصی بودید؟

بله ببینید،‌ اصلاً اساس هنر از آکادمیک شروع می شود، طبیعت سازی. ولی هنرمند در اثر بزرگ شدن، ‌باسوادترشدن و آگاه شدن به خاطر مطالعه به جایی می رسد که می بینیم آکادمیک دیگر جوابگو نیست. دیگر شما نمی توانید اصلاً با آکادمیک و طبیعت سازی هدفتان را بیان کنید. این است که شیوه های دیگری به وجود می آید. در کار من هم همین طور شد. فکرهای زیادی به ذهن هنرمند می رسد. اینجاست که لازم است هر کدام با یک شیوه درست شوند. من در اینجا یکی از فولکلورهای زیبا و استثنایی را عنوان می کنم.

وقتی پیرمرد در سن ۹۰ سالگی داشت می مرد، درخت گردو می کاشت. به او گفتند: بنده خدا، تو ۹۰ سال داری، درخت گردو ۴۰-۳۰ سال طول می کشد تا بزرگ بشود و گردو بدهد و تو آن موقع نیستی! زیباترین حرفی که به نظر من لازم هست در یک جامعه به آن تأسی بکنند این جمله از پیرمرد است که عنوان کرد: دیگران کاشتند ما خوردیم ما می کاریم دیگران بخورند. ما این فولکلور زیبا را داریم. حالا فرض کنیم می خواهیم همین را به تصویر بکشیم و به دیگران بگوییم. خوب حالا بیاییم این را چطور کار کنیم؟ بیاییم این را به صورت طبیعت سازی و آکادمیک بسازیم؟ من تصور می کنم که اگر بخواهم چنین چیزی را بسازم، پیرمردی را با یک دست بزرگ می سازم که با دست دیگرش دارد تخمی را توی دستش می کارد، دستش را زمین می گیرم و آن نهال را توی دستش می نشانم و به خصوص این عنوان را می نویسم که دیگران کاشتند و ما خوردیم،‌ ما می کاریم و دیگران بخورند. یعنی با دستت بکار حتی شده در لحظه های آخر. یا در ماهیگیر خوشبخت که یکی از زیباترین داستان های ما است و همیشه زنش نگران بود که چرا ما در فقر هستیم. روزی شوهرش به دریا رفت و آن ماهی بزرگ را گرفت و صدف های بزرگ را در دلش پیدا کرد، من آن را با سنگ رودخانه به صورت انتزاعی ساختم. کلاسیک آن اثر قشنگ نبود. الان دلم می خواهد یک پرده سفید بگیرید دورش و یک عکس زیبا بیندازید که ببینید من راجع به چه چیز صحبت می کنم… یا زمانی که من دارم از حلبچه صحبت می کنم. از این حرکت ناجوانمردانه جنگی که ۵۰۰۰ نفر را کشت. این را به صورت آبستره و کاملاً انتزاعی ساختم. مادر را زنده نگه داشتم و بقیه خانواده شامل پدر و بچه ها بودند و مادر دارد این بچه را روی ۵ تا بمب به جهانیان معرفی می کند و این ۵ بمب را به مثابه ۵ قاره ساختم، یعنی این نتیجه تفکر ۵ قاره می باشد که این اتفاق افتاده است. خوب به نظر من باید این اثر این گونه درست می شد. بنابراین سبک انتزاع را انتخاب کردم و رئال را کنار گذاشتم تا آن حرکت تند و تیز وخط های مستقیمی که درونش هست، تأثیر بیشتری روی بیننده بگذارد. به همین دلیل هنرمند در لحظات عمرش به خاطر سن،‌ تجربه اش و دانش و ایده هایی که پیدا می کند، می تواند اثرگذار باشد. بنابراین سورئال کار می کند، غیرواقعی کار می کند. خیلی اوقات در کارهای من دیدید که سورئال هست، انتزاع هست،‌ کوبیک هست و حتی آکادمیک. بنابراین من تمام این ها را به عنوان دست مایه بیان یک نظریه انتخاب کردم.

فکر می کنم عمدتاً متأثر از مفاهیم فولکلور ایران هستید یعنی پیوند ذهنی شما با آن بهتر بوده که اکثر کارهایتان را از فولکلور گرفتید یا نه؟

نه همیشه،‌ از مسائل سیاسی،‌ مسائل اجتماعی،‌ از ادبیاتمان به خصوص اسطوره مان،‌ معماری مان به ویژه تخت جمشید که به نظر من زیباترین انتزاع را شما ۲۵۰۰ سال پیش در آن جا می بینید،‌ در داستان گیل گمش، خیر و شر،‌ تجزیه و ترکیب زیبای پریدن اون شیر روی بز،‌ اون تجربه زیبا،‌ اون انتزاع گل لوتوس… عرض کنم من همیشه به کسانی که آموزش می-دهم گفته ام که تخت جمشید می تواند در طول زمان منبع الهام تمام هنرمندان باشد. ما اصلاً احتیاجی نداریم از فرهنگ انتزاعی خارجی ها استفاده کنیم و اثر هنری بسازیم. من بعضی اوقات از بعضی از نقاش ها کارهای زیبایی دیدیم مثلاً در دوسالانه سه چهار پنج سال پیش بود که چندین کار زیبا دیدم. در اتوبان مدرس زیر یکی از این پل¬ها نیز هنرمندی کار بسیار زیبایی با سرامیک انجام داده که الهام گرفته از لوتوس و حرکت های تخت جمشید می باشد و یکی از زیباترین کارهایی است که من در بدنه شهری دیدم.

از آثار هنرمندان چه گذشته،چه سنتی و معاصر،چه در رشته خودتان یا حالا رشته های مرتبط یا غیرمرتبط، نقاشی، معماری، شعر و … قطعاً تأثیر پذیرفته اید. می خواهم ببینم شخص یا اثر خاصی بوده که تأثیر عمیقی را در کار شما گذاشته باشد؟

من وقتی که در دانشکده تحصیل می کردم بزرگ مردی به نام مهندس سیحون رئیس دانشگاه بود. هوشنگ سیحون که آثارش را شما در شیراز، همدان، مشهد، نیشابور و … دیده اید و یادبودهایی ساخته و آن کروکی های زیبا که با دانشجوها می رفت و با راپید می کشید. اصلاً باورنکردنیه! زیبا و اثرگذار. در شعر، سهراب سپهری را دارید، نیما را دارید. چطور می-شود که انسان تأثیر نگیرد، چطور می تواند برود، فرض کنید آن کارهای سنگی طاق بستان را ببیند و تأثیر نگیرد، برود برنزهای لرستان را ببیند که ما مبتکر برنزهای یکپارچه مومی بودیم و تأثیر نگیرد، اصلاً میدانید کسی که این ها را نبیند و وارد حیطه هنر بشود بهتر است برای اتاق خوابش کار کند و  نه برای مردم. وقتی شما می روید آن شهرهای حماسه فردوسی را می بینید، بوستان یا  هفت شهر عشق عطار را می خوانید چطور می توانید تأثیر نگیرید و سیمرغ را نسازید، سیمرغ را آن طور که ذهن گوینده بوده یا خودت از آن تصور میکنی. به همین دلیل محال است انسان در جامعه هنری وارد بشود و اطرافش را نبیند،حالا بستگی دارد به هنرمند که چقدر علاقه به شناختن داشته باشد.من عشق صادق هدایت را به خاطر نوشته هایش دارم به خاطر آن مطالبی که بیان می کند و وقتی که سهراب سپهری می آید ۴۰ سال ۴۵ سال پیش  و می گوید مردمان بالا آب را می فهمیدند، شاید آن موقع خیلی مسخره بود مگر می شود آب را فهمید، آب مگر چیست که انسان بفهمد، ولی ما می دانیم که کشور بی آب، کویری و کوهستانی هستیم بنابراین باید آب را بفهمیم ، الان که می بینیم چقدر تبلیغ می کنند که صرفه جویی کنید. این را چه کسی گفته؟ این را هنرمند گفته که آب را می فهمید، آب را آلوده نمی کردند… این ها همه الهام دهنده و تأثیرگذار برای کسانی است که در حیطه هنر هستند تا ایده بگیرند. انسان به خصوص اگر هنرمند باشد تا زمانی که مسافرت یا مهاجرت نکند و یا جابجا نشود محال است به پویایی برسد.

مهاجرت از نظر مکان منظورتان هست یا تفکر؟

نه دیگر، مهاجرت وقتی شما مکانی جابجا می شوید در حقیقت آن تفکر در ذهن شما به وجود می آید. شما وقتی به طور مثال رفتید آبشار مارگون را دیدید یا وقتی رفتید تخت جمشید را دیدید، این جابجایی ۸۰۰ کیلومتر را در لحظات مختلف دیدید و در آن قور کردید، تفحص کردید پس محال است در شما تأثیر نگذارد. خیلی از اوقات وقتی شرح حال هنرمند، نویسنده، نقاش و مجمسه ساز را بررسی می کنیم، می بینیم بسیاری از اتفاقات که در این زمینه ها به وجود آمدند با مهاجرت و با جابجاشدن عجین هستند. در حقیقت این ها باعث می شوند که تفکرات جدیدی در هنرمند به وجود بیاید. مثلاً شما وقتی می روید گنبدسلطانیه یا ارگ بم را می بینید یا وقتی که طرف چابهار می روید و آن دهانه خلیج فارس و آن صخره های زیبا را می بینید، چطور می تواند برای یک نقاش الهام بخش نباشد، چطور می تواند قدیم رو در آن ها نبیند و چیزهایی را در آن ها پیدا نکند که یک آدم عادی پیدا نمی کند. مثلاً من از پرویز کلانتری صحبت می کنم، او اولین نقاشی بود که زیبایی های کویر را با کاهگل و گل رس روی بوم نشان داد و آن حرکت های لطیف و زیبا را انجام داد یا می رویم سراغ زنده رودی که خط- نقاشی انجام داد یا الان هنرمندان دیگری که خط نقاشی های زیبایی را انجام می دهند و این ها همه از فرهنگ ما و دیدن الهام گرفته اند. شما فکر کنید مثلاً پرویز کلانتری نرفته بود کویر را ببیند، همین طوری از روی عکس ها الهام گرفته، آن اتفاق هم افتاده اما من شک دارم که مثلاً به یزد نرفته باشد و این باعث می شود آثاری به وجود بیاید که ضمن زیبایی و اثرگذاری، ارزش های فرهنگی و طبیعی را نیز حفظ نموده و به نسل های بعدی انتقال دهد. این مسائل را عرض می کنم برای این که بگویم  این ها را باید حفظ کرد و کسی که می تواند آن ها را حفظ کند هنرمند است نه بقال و …

من به صحبت های قبلی رجوع کنم ، آثار شما قطعاً‌ باید یک دسته بندی داشته باشند، این دسته بندی هم می تواند از نظر نوع مصالح باشد، هم مفهومی و هم تکنیک اجرا داشته باشد، در این رابطه توضیح بفرمایید این کار به چند دسته تقسیم می-شود؟

محال است هنرمندی بخواهد خودش را در یک چارچوب خاص قرار بدهد. من قبلاً عرض کردم آثارم را در جنبه های اجتماعی، ادبیات کهن، اسطوره ها و تاریخ پربارمان قرار دادم. بنابراین کارهایی که من انجام دادم در این زمینه ها می باشند. یک سری کار کردم که از ادبیاتمان نشأت گرفته اند، در واقع دست مایه کار من خیلی اوقات شاهنامه است. قسمتی از دست مایه کار من، شعر سهراب است. قسمتی از دست مایه کار من فرهنگ غنی تاریخی ما می باشد که از تخت جمشید الهام گرفته، دست مایه همان طور که عرض کردم فولکلورها هستند. باز هم فولکلور ادبیات عامیانه، ادبیات عامیانه ای که در طول سال ها به وجود آمده است. بنابراین گذشته از این که در این جنبه ها کار کردم، عنوان هایی را هم که برایشان انتخاب کردم برایم جالب هستند. من آخرین کاری را که ساختم، “عاشقانه زیباست”. من خیلی دلم می خواست عشق را مطرح کنم. ما فقط عشق را با جنس مخالف که نباید مطرح کنیم. عشق به میهن، عشق به خانواده، عشق به طبیعت، بنابراین عاشقانه زیبا را که ساختم در حقیقت سعی کردم به بچه ها بگویم که چه چیزهایی می توانیم عنوان کنیم یا همان طوری که گفتم موضوعات سیاسی که من عنوان کردم در حقیقت بسیاری از سیاستمدارها نمی دانند که می توانند از هنرمندان الهام بگیرند همان طور که مبنای خیلی از جنبه های علم را هنرمندان زدند. مثل رؤیا پرواز داوینچی، زندگی زیر دریا و زیر زمین ژول ورن، رفتن به کهکشان آیزاموف و حتی جرقه انقلاب فرانسه با متن ژرمینال امیل زولا یا تأثیر نوشته های چخوف در انقلاب روسیه و بسیار اثرگذاری¬های هنرمندان در عرصه های مختلف …

بنابراین هنرمند نمی تواند بگوید که من فقط برای اتاق خوابم کار می کنم، نه اصلاً هنرمند اگر بخواهیم اسمش را هنرمند بگذاریم باید بگویم در روشنگری صحبت می کند ولی با بیان زیبا چه در نوشتار، چه در تصویر چه در حجم و چه در نمایش-های خیابانی…ادامه در بوم ۲