چهره ها

فرهادی” پژوهشگرخویش فرمای میان رشته ای
نویسنده: مرتضی سالمی قمصری (ارتباط با نویسنده)

سفارش میکنم که اگر به خاطر عشق به همان “دقیقه فاضله” (نا چه گاه آباد)٬ آینده هم شده است٬ از گذشته نهراسند و از آن روی برنتابند
چرا که نمیتوان عاشق فارغ بود٬ عاشق آینده نمیتواند فارغ از گذشته باشد
برای نزدیک شدن خردمندانه به مرز آینده ٬ نخبگان فرهنگساز، به نمایندگی از
ملتها و فرهنگها٬ چاره ای ندارند که پاندولوار و مستمر٬ از گذشته به حال
و از حال به گذشته رفت و آمد خلاقه داشته باشند.
(فرهادی، انسان شناسی یاری گری: ۸۴)

برخی از استادان و پژوهشگران ما اغلب مسئله و پروژه فکری خاصی ندارند، بسته به مد روز یا اتفاق، طرح پژوهشی یا مطالعاتی یا پایاننامهای را میپذیرند و مدتی علاقه پژوهشی خود را حول آن سامان و تا اتفاق بعدی ادامه میدهند. بیشتر از آنکه موضوع پژوهش نسبتی با “پرابلماتیک” آنان برقرار کند، “درآمد” و “رزومه” پژوهش توجه آنان را جلب میکند و همین از شاخه به شاخه پریدنها باعث میشود که تجاربشان در یک حوزه مشخص انباشت نشود و عمق و پیشرفتی در آن حوزه فراهم نیاورند.
اما در این میان دکتر مرتضی فرهادی استاد تمام حوزه مردم شناسی و جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی از معدود پژوهشگران حوزه مردم شناسی، فرهنگ و علوم انسانی در ایران است که طی نزدیک به ۵۰ سال جهد و تلاش پژوهشگرانه و “خویش فرمای” خود، یک پروژه فکری مشخص را پیگیری کردهاست.
فرهادی که در دهه ۴۰ شمسی در دانشکده روستایی مامازن (شاخهای از دانشسرای عالی تهران) در رشته روانشناسی در مقطع کارشناسی تحصیل میکرده است، علت ورود به حوزه فرهنگ و مردم شناسی را اینگونه بیان میکند: “در آن زمان من دانشجوی رشته روانشناسی در مقطع کارشناسی، در دانشکدهای عجیب و نامتعارف و از هر لحاظ روستایی بودم. دانشکده شبانه روزی بود و دانشجویان بیغم نان مأمور به تحصیل بودند و معمولاً جز بعدازظهر پنجشنبه و جمعه بقیه ایام هفته را در دانشکده که حدود ۳۰ کیلومتر با تهران فاصله داشت به بحث و فحص درباره مسائل گوناگون از شعر نو گرفته تا جنگ اعراب و اسرائیل درگیر بحث های بسیار زنده و داغ بودند. هر کتاب و مجله قابلقبول و وزینی که به خوابگاه وارد میشد خیلی زود دست به دست میگشت، شناسایی و غالباً خوانده میشد. در این دانشکده اما غالب استادان گرایش های گوناگون غربگرایانه و بسیار به ندرت غربستیزانه داشته اما در یک نکته غالباً همآواز بودند و آن “تقابل با فرهنگ سنتی در قالب شرق شناسی و اروپا محوری بود”. نظریات مکتب نوسازی و در راستای نسخههای توسعهای غرب، بهطور آشکار و ناآشکار آنها را به سوی این اندیشه کشانده بود که فرهنگ سنتی مانعی بر سر راه توسعه و پیشرفت جامعه قلمداد کنند. قراردادن فرهنگ، جامعه، اقتصاد و خانواده سنتی در برابر فرهنگ، جامعه، اقتصاد، سیاست و خانواده و اخلاقیات جامعه صنعتی که غالباً به نفع جامعه صنعتی قویتر به پایان میآمد. در این نظریات روستاییان افرادی واپسگرا، نان آور، محافظه کار، بدون تحرک سیاسی، فردگرا، تکرو، فاقد روحیه مشارکت، بیتجربه در امور کشاورزی، کاهل و قدرگرا قلمداد میشدند که مداوم در برابر برنامه های توسعه مقاومت میکردند و خلاصه چوب لای چرخ تحول و توسعه به شمار می آمدند (مقدمه واره: نقل به معنی)…ادامه در بوم ۵و۶